تبليغاتX
عصمت الله الکبری

بسم الله الرحمن الرحیم

به یاد مادر مرحوم شهیدمحمد ابراهیمی اهوازی که تاز گیها به رحمت خدا رفتند این پست را مجددا به روز می کنم!


شب وصل است و طی شد نامه هجر     سلام فیه حتی مطلع الفجر

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ مدت عمرم که برامید وصال

بسر رسید و نیامد بسر زمان فراق

صبر کن مادرم ! بی هوا رد نشو . لختی همین جا بشین .شاید این یکی دیگر خودش باشد. گریه!؟ مشکلی نیست.اشکهای مادر همیشه بی بهانه آماده ریختن به پای فرزند است .تو که بهانه اش را هم داری . 30 سال عمری است . روزی که می رفت طبق معمول خندید و تو طبق روال همه مادران عالم گریستی . اما این بار خدا نگهدار او و خدا به همراه تو مزه دیگری داشت. میدانم دل شوره داشتی. همان دل شوره لیلا را به هنگام راهی ساختن علی اکبر. او رفت، بی خبر . بی خبر هم برگشت . حتی تو را هم خبر نکرد .بی نشان بود . نشانی اش یادش رفته بود وشاید هم نمی خواست یادش بماند.

همین جا بشین! شاید این مزار ، مزار خودش باشد. چه میدانی !؟ شاید هم دلبندت آن سوی ایران زمین در روستایی در نزدیکی قله دماوند همراه با دوستانش دلبسته دلداری شده باشد. اهواز تا آمل را که فاصله ای نیست چیزی نزدیک 2000 کیلومتر !!

گریه کن مادرم ، گریه کن . مگر راه دیگری هم داری ؟ میدانم یک چشمت را بر سر عشقت باخته ای و آن یکی هم نزدیک است که نور ظاهرش را از دست دهد و به نور خدا روشن گردد.بالاخره تو هم از سلاله یعقوبی. یوسف داده ای. یعقوب یوسفش زنده بود، دو چشمش را هدیه خبری از یوسف داد. تو که یوسفت پرپر شده است.

اما مادر جان زیاد دلتنگ فرزندت نباش . تو که آن روستا را ندیده ای .نزدیکترین جا به خداست . شبها اگر دست دراز کنی به راحتی ستاره خواهی چید . پسرت خوب جایی را برای گمنامی انتخاب کرده است . زیاد شناس مردم نیست.اما در ملکوت اعلی ، این قطعه از زمین به شرف وجود پاکانی چون فرزندت مثل ستاره می درخشد.اصلا مگر نه این است که هر شهید پرچمی برای استقلال و شرف این مملکت است . این از رندی فرزندت بود که این پرچم را بر بلندای بام ایران کوبید. برایش پرچم دار مهم نبود. پرچم مهم بود .شرف مهم بود .خوش بود خودش در حجاب بماند تا حجاب بماند .و ترنم هر لحظه اش این باشد که چو ایران نباشد تن من مباد.

بس است مادر! برخیز مادر ! کمر عالم را گریه ات شکست .به فرشتگان رحم نمی کنی به کودکان همسایه رحم کن که دیگر شیر نمی خورند!!...

تقدیم به شهید گمنام محمد ابراهیمی اهوازی و مادرمحترمه اش

+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 88/08/05 و ساعت 12:18 |
بهش گفتند اسم کسایی که شهید میشن رو بگو تا ازشون مصاحبه بگیریم.گفت فلانی و فلانی و فلانی و فلانی و ......خودشو نگفت!
+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 88/02/29 و ساعت 21:7 |
از شهید حسن باقری پرسیدند شما تو کدام خط سیاسی هستید؟ گفت:ما تو خط ثواب هستیم.
+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 88/02/29 و ساعت 21:0 |
یه پدر داشتم ماه ! برادرام زیاد ماه و ستاره دوست نداشتند ! برا همین منو کردند تو چاه! از چاه به کاروان از کاروان به مصر از مصر پیش پوتیفار و خانم محترمه اش! از قصر پوتیفار به زندان از زندان به وزارت کشاورزی! خلاصه چهل سال طول کشید! بعدا برادرام ماه پرست شدند. من هم بخشیدمشون.پدرم هم بعلت چهل سال دوری یه کم دچار مشکل شده بود. از بس برادرام چشم نداشتند منو ببینند پدرم هم چشمشو رو اونها بسته بود تا حسادتو نبینه.چاره کار پیراهن من!

خلاصه بعد از چهل سال تمام ،پدر و خاله ام به همراه تمامی خانواده بعد از یک سفر برون مرزی(از فلسطین به مصر از گذرگاه رفح !!) برای دیدار من آمدند. من هم که وزیر کشور بودم . درسته که چهل سال بود پدر پیامبرمو ندیده بودم ولی بهر حال وزیر کشور که بودم!!برا همین از اسب پیاده نشدم.که یهو  جبراییل اومد و گفت که چون تو ادب پدرتو رعایت نکردی نبوت از خاندان تو خارج شد!

بنابراین توصیه من به شما این است که در مقابل پدرتان از اسب غرور پیاده شوید تا خاندان نبوتتان گم نشود!

سعید:خداییش زشت نیست این دید گاه راجع به یک نبی خدا که حتی شعوریک انسان عادی را هم ندارد که بعد از ۴۰سال دوری از پدر (حتی دریغ از یک ایمیل) از اسب پیاده شود. اصلا مگر ممکن است آدم بتواند تحمل کند و  پیاده نشود.

همین طور است قضیه حضرت نوح وآدم ویونس و داود و... علیهم السلام 

 

+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/11/02 و ساعت 14:35 |
قل من رب السموات والارض قل الله قل افاتخذتم من دونه اولیا لا یملکون لانفسهم نفعا وضرا

بگو کیست پروردگار آسمانها وزمین.بگو خداوند.پس بگو چگونه شما خدا را گذارده وغیر خدا را برای یاری ونگهبانی خود برگرفتید.در صورتیکه آنها بر سود و زیان خود قادر نیستند.

سوال:کدام یک از این دو یوزارسیو شایسته پیامبری است.یوزارسیوی که یکبار ترک اولی کرده است و یا یوزارسیوی که اصلا اشتباه نداشته است؟

بر مبنای فطرت انسان دوست دارد رهبرش کامل مطلق باشدو هیچ اشتباهی در هیچ سطحی نداشته باشد. و حتی ترک اولی هم نکند.

ترک اولی چیست؟ یعنی این که انسان گاهی اوقات،بین دو امر خوب وخوبتر امر خوب را اتنخاب کرده و خوبتر را رها می کند.

در قضیه درخواست حضرت یوسف علیه السلام از رفیق زندانی اش جهت آزادی از زندان اشتباه رایجی وجود دارد که در حد وسع خودم سعی می کنم این اشتباه را برطرف کنم.

نظریه غالب این است که فرد پیامبر از گناه معصوم است وگاهی اوقات ممکن است که ترک اولی از او سر بزند. وما با استفاده از حدیث حسنات الابرار سیئات المقربین اثبات می کنیم که ترک اولی در سطح پیامبران همان گناه در سطح مردم است.

طبق نظریه بالا اگر حضرت یوسف علیه السلام از دوستش درخواست رهایی نمی کرد کار خوبتر را انجام می داد. واگر درخواست رهایی می کرد که کرد کار خوب را انجام می داد و ایشان کار امر دوم را انتخاب کرد. ام سوال بزرگی که مغفول مانده این است که چرا ایشان بعدا پشیمان شد؟! و اصلا چرا از طرف خداوند مورد تنبیه وعتاب قرارگرفت و ۷سال هم بیشتر در زندان ماند.در کجای عالم دیده شده است که خدای ارحم الراحمین بخاطر یک عمل خوب،بنده ای را عذاب بکند.

  می توان نتیجه گرفت که اصلا امر خوبی در میان نبوده و ایشان دچار اشتباه در تشخیص وگناه گردیده اند!! که عقلا محالی است.

راه حل چیست؟  یک امر عقلی وشرعی است که خداوند امور خود را با اسباب و وسایل به انجام می رساند.ومعنای توکل این نیست که مثلا فرد تشنه،در گوشه ای بنشیند و منتظر سیراب شدن بماند. باید بلند شود وآّب بخورد. از تو حرکت از خدا برکت. یک زندانی بیگناه نیز باید تمام تلاشش را برای آزادی خود با توکل به خدا انجام دهد.

حال چه منعی دارد که بگوئیم حضرت یوسف علیه السلام با توکل به خدا به دوستش گفت که مرا پیش شاه خود (بزرگترین مقام اجرایی کشور) یاد کن تا من از زندان آزاد شوم. ولی رفیقش وقتی پیش شاه رفت،شیطان یاد خدا را از یادش برد و به تبع آن حضرت یوسف علیه السلام (پیامبر خدا!) را هم فراموش کرد. به همین جهت ایشان ۷ سال بیشتر در زندان ماند.

و قال للذی ظن انه ناج منهما اذکرنی عند ربک فانساه الشیطان ذکر ربه فلبث فی السجن بضع سنین.

که اکثرا مرجع ضمیر ه در کلمه فانساه را حضرت یوسف علیه السلام گرفته اند و بعد برای حل و فصل قضیه به ایشان تهمت ترک اولی وعدم رعایت ادب مع الله را زده اند.

در حالی که مرجع ضمیر ه را می توان رفیق ایشان در نظر گرفت.و اشتباه وسهو از طرف او بود. 

متاسفانه این اتهام ترک اولی به تعدادی از پیامبران الهی وارد گردیده است.که از آن جمله اند حضرات آدم،نوح،یونس،یوسف،داود،ایوب،سلیمان و موسی علیهم السلام که انسان واقعا یک دید حقارتی به آقایان پیدا می کند که حضرت آدم علیه السلام نمی توانست از خوردن گندم خودداری کند؟یونس علیه السلام نمی دانست نباید قومش را بی اجازه ترک کند؟ موسی علیه السلام نمی دانست که خداوند را نمی توان با چشم سر دید؟

عقل سلیم این موضوع را نمی پذیرد وکثرت قائلین به یک امر باطل آن را حق جلوه نمی دهد.ان شا الله بعدا بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت.

 

+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/10/01 و ساعت 12:49 |
داشتم راه می رفتم که دیدم عده ای توی کوچه به نماز جماعت ایستاده اند! پیشنمازشان هم شهید رجایی بود.من هم اقتدا کردم بعد از اتمام نماز از شهید علت این نماز خاکی را پرسیدم.گفت:صدای اذان که بلند شد من هم همین جا به نماز ایستادم. عابرانی هم که مرا دیدند  اقتدا کردند!!!
+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/09/13 و ساعت 12:14 |
برایش یه پیراهن نوگرفته بودم .بعدا متوجه شدم آن را نمی پوشد.علتش  فقر همکلاسی اش بود!  قرار شد یه پیراهن ارزانتر برای همکاسی اش بخرم.خیلی خوشحال شد .صبح با هردو پیراهن به مدرسه رفت وظهر با پیراهنی ارزانتر برتن برگشت!!!
+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/09/12 و ساعت 11:54 |
شهید محمد تقی رضوی از جهادگران شجاع و از فرماندهان مهندسی ــ رزمی جبهه ها بود. مادرش می گوید: مدتی در جبهه بود و خبری از او نداشتیم. تعطیلات عید برای دیدن او و همسرش به اهواز رفتیم.از زندگی اش تصور دیگری داشتیم. با مشاهده ی زندگی ساده ی او حیرت کردم و بی اختیار گریه ام گرفت. تمام زندگی اش دو عدد پتو بود؛ آن هم پتویی که از جهاد به امانت گرفته بود.بالش هم نداشتند که زیر سر بگذارند.بالش تقی اُور کتش بود و بالش خانمش هم چادرش .
+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/08/24 و ساعت 19:54 |
تو به من خندیدی

ونمیدانستی با چه دلهره ای سیب را از باغچه همسایه دزدیم.

باغبان زا پس من تند دوید.سیب را در دست تودید .

غضب آلود به من کرد نگاه.سیب دندان زده از دست او افتاد به خاک.

تورفتی ومن هنوز خش خش گام توتکرار کنان میدهد آزارم.

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!

+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/08/18 و ساعت 19:19 |
شهدا اگر رفتند. پرچمو دادنددست من و شما فقط نباید نشست وگریه کرد. دقیقا مثل دو چهار درصر متر امدادی می مونه . صدمتر من میدوام میدم به جلویی .صد متر اون باید بدوئه.نه اینکه چوبو از من بگیره همون جا بشینه گریه کنه.  

ابوالفضل سپهر

جالبش اینجاست که ابوالفضل صد مترشو خیلی خوب دوید .چوبو که داد به یکی از ماها نمیدونم کدوم شیر پاستوریزه خورده ای چوبو گرفت انداخت دور. این فرد شما که نبودید!؟!؟ مبرهن است که من هم نبودم!!!!

+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/08/18 و ساعت 19:2 |
به شهید امیر مسعود منفرد نیاکی اطلاع میدهند که دختری که شدیدا دوستش داری ُُ شدیدا بیمار است.ولی ایشان بعلت در پیش بودن عملیاتی قریب الوقوع  از رفتن به مرخصی امتناع می کند. بعد خبر می دهند که دخترت لحظات آخر عمرش را طی میکند . می گوید که آنجا یک فرزند من در خطر است و اینجا هزاران نفر از فرزندانم نمی توانم فرزندانم را تنها بگذارم .دختر شهید پر کشید و خودشهید تازه پس از مراسم چهلم دخترش بر سر قبر او حاضر میشود .وهمسرش شاهد است که چه اشکی ریخته است.

+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/08/14 و ساعت 10:8 |

 

شهید همت سیگاری بود شاید بشه گفت حرفه ای .بطوری که در یک عملیات در طی ۲۴ ساعت از زورفشار عصبی حدود ۱۴۰عدد سیگار می کشد (رکوردی که تکرار آن را به هیچ وجه توصیه نمی کنم)

اما همسرش می گوید :یکبار به او گفتم که دیگر نباید سیگار بکشی.شهید همت فقط گفت چشم و دیگر هیچ! تو که شک نداری که شهید همت دیگر لب به سیگار نزد! تا زمانی که جام لبالب شهادت را به لب گرفت.

ای جام بدست دست همه آنهایی را که دوشاخه محبتشان دراز است را بگیر وبه دوشاخه عشقت وصل کن!!

+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/08/12 و ساعت 10:45 |

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید یا بدون بدن عنصری است و یا با بدن عنصری، آن در جهاداصغر است و این در جهاد اکبر ، آن را موت طبیعی است و این را موت ارادی ،آن را یکبار شهادت نصیب شد و این را هر روز ، آن یکی با شهادت آرمیده است و این یکی با شهادت هر روز آشفته تر ،آن یکی را لذت وصول است و این یکی را درد حضور ،آن یکی می خندد و این یکی می گرید. آن یکی رفت که برنگردد و این یکی آمد که برگردد و برگرداند، آن یکی لذت دل می برد و این یکی خون دل می خورد .آن یکی آبرو کسب می کند واین یکی آبرو می دهد .آن یکی را همه دوست دارند و این یکی را همه دشمن. آن را موت اخضر است و این را موت اسود. آن یکی در لقای یار در قهقهه مستانه به رزق عندیت مرزوق است و این یکی در مقابل قهقهه مستانه دشمنان در خون دل دست وپا می زند.آن مقتول فی سبیل الله است و این شهید فی الله .آن مقتول دشمن است و این مقتول عشق یار .آن دشمن را می کشد و این خود را . آن خود را می سازد و این خود را می سوزاند .آن خون دل می دهد و این خون دل می خورد .آن بسوی ولایت می رود و این خود ولایت می شود .آن درمان می خواهد و این درد .آن راه را رفته است و این خود راه می شود که دیگران در او می روند .آن را می برند واین می برد .خلاصه آن مقتول است واین مشهود. و خنک آنکه مقتول ومشهود وغایب حاضر است.

مثنوی نجوا با شهیدان


+ نوشته شده توسط سعید اردبیلی در 87/04/12 و ساعت 14:17 |